به ندا ؛ ندایی که خاموش شد
چو سعی ناگزیران در بزنگاه
هزاران رای را گشتیم همراه
ثمر زین وهم سبز دادخواهی
تو را خون در جگر بود و مرا آه
چهار فصل
فصل پژواک سکوت
استخوانهای مطهر شده در حوض فریب
نطفه های تقدیس ، در تن روسپیان دربار
فصل ترفیع هبوط
مسخ جاوید اینک ، خشکسالی،رخنه در دانهء سیب
یکه تازی سپید اندیشان در مسیر پرگار
فصل تفتیش خطوط
منع "عین" و"ش" و"قاف" از ترتیب
مغزها ، جمجمه ها را سربار
فصل آخراما... فصل آخر شاید... فصل آخر ایکاش...
برای دوست بی نام
آنک خفتگانند ، بر بستر اتحاد،
طالع گسستن انگشتان این مشت را،
قهقهه می کند کوه،
نمی شنوید؟
مخلوق
مخلوق هستم آری
خواهم بالید ؛ لیک
پوشینهء دستباف فلک ؛ ره به تنگی نمیجوید
میکوبم
خواهم شکفت ؛ لیک
با گذار هزاران بهار ؛ سوسن ؛ ز نطفهء شبدر نمیروید
میکوبم
خواهم نوشت ؛ لیک
ساز قلم ؛ ز دستگاه خویش خارج نمیگوید
می کوبم
خواهم رسید ؛ لیک
فریاد پرسشم ؛ رنگ از نقاب چهرهء نادی نمیشوید
میکوبم ؛ من سهم خویشتن را ؛ ز آب ؛ میکوبم
قسمت کوتاهی از " سودا "
آینه می گوید : این دو سه موی سپید تازه وارد هستند،
گامهایم شاید
آشنا مرز جوانیّم را پشت سر بنهادند...
در سراشیبی تاریک زمان ،
لاجرم باید رفت
آه ای اقیانوس،
قرنها در پی لنگرگاهیم...
من چه اندوخته ام؟
بار افسوس گذشته،
بر دوش
سحر و افسون و تب آینده،
عطش سقف فلک را بگُشودن،
پاپوش...
چه دریغی ، چه دریغی ، من و تو
غافل از لمس وجود
جان به پاپوش عدم می بخشیم .
ستاره های کودکی
نشسته بر مزار نور
نگاهش خیره بر من گور
لبالب گشته از اوهام طاقت سوز
بر این جهل چراغ افروز می گریم
بر این روشن سر نوپای نابالغ
براین طالع نما ، شمع شب عاشق
براین چشمک زن بدکاره می گریم
خیال کودکی هایم ،
دینداری ، جهان نو ، روسو ، گاندی ، فراایسمی ...
همه یکباره می گریند
به دنبال چه می گردی ؟
ز مستان هوش و از دلمردگان آغوش می جویی؟
بدان ای نطفه عصیان ، که شب تا انتهای آسمان جاریست
و تو همواره مغلوبی.
به شاعر محبوبم
مریم حقیقت عزیز
با شعرت یک عمر دیگر زندگی کردم
آرزوی روزهای آبی تر برایت.